اندوه
نه چراغ چشم گرگی پیر
نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه
مانده دشت بیکران خلوت و خاموش
زیر بارانی که ساعت هاست می بارد
در شب دیوانه ی غمگین
که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد
در شب دیوانه ی غمگین
مانده دشت بیکران در زیر باران ، آه ، ساعت هاست
همچنان می بارد این ابر سیاه سکت دلگیر
نه صدای پای اسب رهزنی تنها
نه صفیر باد ولگردی
نه چراغ چشم گرگی پیر
نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه
مانده دشت بیکران خلوت و خاموش
زیر بارانی که ساعت هاست می بارد
در شب دیوانه ی غمگین
که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد
در شب دیوانه ی غمگین
مانده دشت بیکران در زیر باران ، آه ، ساعت هاست
همچنان می بارد این ابر سیاه سکت دلگیر
نه صدای پای اسب رهزنی تنها
نه صفیر باد ولگردی
منزلی در دور دست
منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را
اینچنین دانسته بودم ، وین چنین دانم
لیک
ای ندانم چون و چند ! ای دور
تو بسا کاراسته باشی به ایینی که دلخواه ست
دانم این که بایدم سوی تو آمد ، لیک
کاش این را نیز می دانستم ، ای نشناخته منزل
که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه
یا کدام است آن که بیراه ست
ای برایم ، نه برایم ساخته منزل
نیز می دانستم این را ، کاش
که به سوی تو چها می بایدم آورد
دانم ای دور عزیز ! این نیک می دانی
من پیاده ی ناتوان تو دور و دیگر وقت بیگاه ست
کاش می دانستم این را نیز
که برای من تو در آنجا چها داری
گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار
می توانم دید
از حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جام
تا از آن شادی به او سهمی توان بخشید ؟
شب که می اید چراغی هست ؟
من نمی گویم بهاران ، شاخه ای گل در یکی گلدان
یا چو ابر اندهان بارید ، دل شد تیره و لبریز
ز آشنایی غمگسار آنجا سراغی هست ؟
قاصدک
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
شب ست.
شبي آرام و باران خورده و تاريك.
كنار شهر بي غم, خفته غمگين كلبه اي مهجور.
فغان هاي سگي ولگرد مي آيد بگوش از دور,
به كرداري كه گوئي مي شود نزديك.
درون كومه اي كز سقف پيرش مي تراود گاه و بيگه قطره هائي زرد,
زني با كودكش خوابيده در آرامشي دلخواه.
دود بر چهرة او گاه لبخندي,
كه گويد داستان از باغ رؤياي خوش آيندي.
نشسته شوهرش بيدار, مي گويد بخود در ساكت پر درد:
ـ «گذشت امروز؛ فردا را چه بايد كرد؟»
كنار دخمة غمگين,
سگي با استخواني خشك سرگرم ست.
دو عابر در سكوت كوچه مي گويند و مي خندند؛
دل و سرشان به مي, يا گرمي انگيزي دگر گرم ست.
شب ست.
شبي بي رحم و روح آسوده, اما با سحر نزديك.
نمي گريد دگر در دخمه سقف پير.
وليكن چون شكست استخواني خشك
بدندان سگي بيمار و از جان سير؛
زني در خواب مي گريد.
نشسته شوهرش بيدار.
خيالش خسته, چشمش تار
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابري ساكت و خاكستري رنگ
زمين را بارش مثقال, مثقال
فرستد پوشش فرسنگ, فرسنگ
سرود كلبه بي روزن شب
سرود برف و باران ست امشب
ولي از زوزه هاي باد پيداست
كه شب مهمان توفان ست امشب
دوان بر پرده هاي برف ها, باد,
روان بر بال هاي باد, باران؛
درون كلبه بي روزن شب,
شب توفاني سرد زمستان.
آواز سگ ها:
ـ «زمين سرد است و برف آلوده و تر,
هوا تاريك و توفان خشمناك ست؛
كشد ـ مانند گرگان ـ باد, زوزه,
ولي ما نيكبختان را چه باك ست؟»
ـ «كنار مطبخ ارباب, آنجا,
بر آن خاك اره هاي نرم خفتن,
چه لذت بخش و مطبوع ست؛ وآنگاه
غزيزم گفتن و جانم شنفتن
ـ «وزآن ته مانده هاي سفره خوردن,»
ـ «وگر آن هم نباشد, استخواني.»
ـ «چه عمر راحتي, دنياي خوبي,
چه ارباب عزيز و مهرباني!»
ـ «ولي شلاق! . . . اين ديگر بلائي ست . . .»
ـ «بلي, اما تحمل كرد بايد؛
درست ست اينكه الحق دردناكست,
ولي ارباب آخر رحمش آيد,
گذارد, چون فروكش كرد خشمش,
كه سر بر كفش و بر پايش گذاريم
شمارد زخم هامان را و ما اين ـ
محبت را غنيمت مي شماريم . . .»
دو
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف كلبه بي روزن شب,
شب توفاني سرد زمستان,
زمستان سياه مرگ مركب
آواز گرگ ها:
ـ «زمين سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاريك و توفان خشمگين ست
كشد ـ مانند سگ ها ـ باد, زوزه,
زمين و آسمان با ما بكين ست»
ـ «شب و كولاك رعب انگيز و وحشي,
شب و صحراي وحشتناك و سرما؛
بلاي نيستي, سرماي پرسوز,
حكومت مي كند بر دشت و بر ما.»
ـ «نه مارا گوشه گرم كنامي,
شكاف كوهساري, سرپناهي؛»
ـ «نه حتي جنگلي كوچك, كه بتوان
در آن آسود, بي تشويش, گاهي.»
ـ «دو دشمن در كمين ماست؛ دايم
دو دشمن مي دهد ما را شكنجه
برون: سرما, درون: اين آتش جوع
كه بر اركان ما افكنده پنجه.»
ـ «و . . . اينك . . . سومين دشمن . . . كه ناگاه
برون جست از كمين و حمله ور گشت
. . . سلاح آتشين . . . بي رحم . . . بي رحم
. . . نه پاي رفتن و ني جاي برگشت . . .»
ـ «بنوش اي برف! گلگون شو, برافروز
كه اين خون, خون ما بي خانمان هاست.
كه اين خون, خون گرگان گرسنه ست
كه اين خون, خون فرزندان صحراست»
ـ «درين سرما, گرسنه, زخم خورده,
دويم آسيمه سر بر برف, چون باد.
وليكن عزت آزادگي را
نگهبانيم, آزاديم, آزاد.»
مهدی اخوان ثالث
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد و نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست ،
با سکوت پاک غم ناکش
ساز او باران ، سرودش باد
جامعه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامعه ای باید ،
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید ، هر چه در هر جا که خواهد یا نخواهد
باغبان و رهگذری نیست
باغ نومیدان ،
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که گوید زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست ، اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها ، پاییز
مهدی اخوان ثالث
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سر ها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است
و گر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سینه آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد پیش چشمانت
نفس کانیست ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور و نزدیک
مسیحا جوانمردیمن ای ترسای پیر پیرهن چرکین !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آی …
دمت گرم وسرت خوش باد .
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای !
منم من ، میهمان هر شب ، لولی وش مغموم .
منم من ، سنگ تیپا خورده ی رنجور
منم دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
حریفا ! میزبانا ! مهمان سال و ماهت، پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صدای سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی چو بی گه شد ، سحر شد ، بامداد آمد؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی ، بعد از سحر که نیست
حریفا گوش سرما برده است این ، این یادگاری سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت سبز ظلمت نه توی برگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، در ها بسته ، سرها در گریبان
دست ها پنهان ، نفس ها ابری ، دلها خسته و غمگین
درخت ها اسکلت های بلوراجین
زمین دل مرده ، سقف آسمان کوتاه
زمستانست
مهدی اخوان ثالث
