تبليغاتX
زمستان

 

 

زمستان

...هوا بس ناجوانمردانه سرد است...

منزلی در دوردست

منزلی در دور دست                                                 

 

 منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را

 


 اینچنین دانسته بودم ، وین چنین دانم

 


 لیک

 


 ای ندانم چون و چند ! ای دور

 


 تو بسا کاراسته باشی به ایینی که دلخواه ست

 


 دانم این که بایدم سوی تو آمد ، لیک

 


 کاش این را نیز می دانستم ، ای نشناخته منزل

 


 که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه

 


 یا کدام است آن که بیراه ست

 


 ای برایم ، نه برایم ساخته منزل

 


 نیز می دانستم این را ، کاش

 


 که به سوی تو چها می بایدم آورد

 


 دانم ای دور عزیز !‌ این نیک می دانی

 


 من پیاده ی ناتوان تو دور و دیگر وقت بیگاه ست

 


 کاش می دانستم این را نیز

 


 که برای من تو در آنجا چها داری

 


 گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار 

 


 می توانم دید

 


 از حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جام

 


 تا از آن شادی به او سهمی توان بخشید ؟

 


  شب که می اید چراغی هست ؟

 


  من نمی گویم بهاران ، شاخه ای گل در یکی گلدان

 


 یا چو ابر اندهان بارید ، دل شد تیره و لبریز

 


 ز آشنایی غمگسار آنجا سراغی هست ؟

 

 



قاصدک

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟


از کجا وز که خبر آوردی ؟


 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما


گرد بام و در من 


 بی ثمر می گردی


انتظار خبری نیست مرا 


 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری


برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس 


 برو آنجا که تو را منتظرند 


 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند 


 دست بردار ازین در وطن خویش غریب 


 قاصد تجربه های همه تلخ 


 با دلم می گوید 


 که دروغی تو ، دروغ 


 که فریبی تو. ، فریب 


 قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای 


 راستی ایا رفتی با باد ؟


با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای


راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟


مانده خکستر گرمی ، جایی ؟


 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟


 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز 


 در دلم می گریند